هفته به هفته با ما

سلام به سایت خودتون خوش آمدید سعی ما ایجاد رضایت شماست لطفا نکته نظراتون را برای ما به ادرس:haftehbehafteh.persianblog@gmail.com بفرستید. با تشکر مدیر سایت

داستان عشق و دیوانگی

 

 

 

در زمانهای بسیار دور زمانی که هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود ، همه فضیلت ها در همه جا شناور بودند. . روزی همه آنها دور هم جمع شده بودند ناگهان یکی از آنها ایتاد و گفت بیایید یک بازی کنیم مثلاً قایم باشک. همه از این پیشنهاد خوشحال شدند ودیوانگیفوراً فریاد زد من چشم میگذارم... من چشم میگذارم... واز آنجا که هیچ کس نمیخواست به دنبال دیوانگی بگردد همه قبول کردند .دیوانگی جلوی درختی رفت وچشمهایش را بست وشروع به شمردن کرد یک،دو،سه ...



همه رفتند و در جایی پنهان شدند ،لطافت خودرا به شاخ ماه آویزان کرد .خیانت داخل انبوهی اززباله پنهان شد .اصالت در میان ابرها مخفی گشت.



هوس به مرکز زمین رفت.طمع داخل کیسه ای که خودش دوخته بود رفت ودیوانگی مشغول شمردن بود هفتادونه،هشتاد... همه پنهان شده بودند به جزعشق که همواره سردرگم بود ونمیتوانست تصمیم بگُیردوجای تعجب هم نیست زیرا همه میدانیم که پنهان کردن عشق مشکل است . در همین حال دیوانگی به پایان شمارش میرسید نودوپنج،نودوشش،نودو.....



هنگامی که دیوانگی به صد رسید عشق پرید بربالین یک بوته ی گل سرخ وپنهان شد.دیوانگی فریاد زد "دارم میام" و او اولین کسی را که پیدا کرد تنبلی بود زیرا تنبلیش آمده بودجایی پنهان شود ولطافت رایافت کهبه شاخ ماه آویزان بود. هوس در مرکز زمین بود. یکی یکی همه پیدا شدند به جزعشق ،او ازیافتن عشق ناامید شده بود. حسادت درگوشش زمزمه میکرد تو باید فقط عشق راپیدا کنی او پشت بوته گل رز پنهان شده است. دیوانگی شاخه ای خشک از تنه ی درختی کندوبا شدت وهیجان زیاد آن رادر بوته ی گل سرخ فرو کرد ودوباره و دوباره تا با صدای ناله متوقف شد.عشق ازپشت بوته بیرون آمد،با دستهایش صورت خودرا پوشانده بودو ازمیان انگشتانش قطرات خون بیرون میزد.دیوانگی گفت:من چه کردم ؟ چگونه میتوانم تورادرمان کنم ؟ عشق پاسخ داد تو نمیتوانی مرا درمان کنی اما اگر میخواهی کاری بکنی راهنمای من باش .



«این گونه است که از آن روز به بعدعشق کور است ودیوانگی همواره در کنار اوست.»



 





فاصله

مجنون هنگام راه رفتن کسی را به جز لیلی نمی دید. روزی شخصی در حال نماز خواندن در راهی بود و مجنون بدون این که متوجه شود از بین او و مهرش عبور کرد. مرد نمازش را قطع کرد و داد زد هی چرا بین من و خدایم فاصله انداختی مجنون به خود آمد و گفت: من که عاشق لیلی هستم تورا ندیدم تو که عاشق خدای لیلی هستی چگونه دیدی که من بین تو و خدایت فاصله انداختم؟



تاريخ : دوشنبه ۱۳٩٠/٥/۱٧ | ٧:۱٦ ‎ب.ظ | نویسنده : قاسم بردبار | نظرات ()