هفته به هفته با ما

سلام به سایت خودتون خوش آمدید سعی ما ایجاد رضایت شماست لطفا نکته نظراتون را برای ما به ادرس:haftehbehafteh.persianblog@gmail.com بفرستید. با تشکر مدیر سایت

داستانی جالب از پولدار شدن با...




مرد بیکاری برای سِمَتِ آبدارچی در مایکروسافت تقاضا داد. رئیس هیئت مدیره مصاحبه اش کرد و تمیز کردن زمین رو -به عنوان نمونه کار- دید و گفت: «شما استخدام شدین، آدرس ایمیلتون رو بدین تا فرم های مربوطه رو واسه تون بفرستم تا پر کنین و همینطور تاریخی که باید کار رو شروع کنین..»
مرد جواب داد: «اما من کامپیوتر ندارم، ایمیل هم ندارم!»
رئیس هیئت مدیره گفت: «متأسفم. اگه ایمیل ندارین، یعنی شما وجود خارجی ندارین. و کسی که وجود خارجی نداره، شغل هم نمی تونه داشته باشه.»
مرد در کمال نومیدی اونجا رو ترک کرد.. نمی دونست با تنها 10 دلاری که در جیبش داشت چه کار کنه. تصمیم گرفت به سوپرمارکتی بره و یک صندوق 10 کیلویی گوجه فرنگی بخره. بعد خونه به خونه گشت و گوجه فرنگی ها رو فروخت. در کمتر از دو ساعت، تونست سرمایه ش رو دو برابر کنه.. این عمل رو سه بار تکرار کرد و با 60 دلار به خونه برگشت. مرد فهمید می تونه به این طریق زندگیش رو بگذرونه، و شروع کرد به این که هر روز زودتر بره و دیرتر برگرده خونه. در نتیجه پولش هر روز دو یا سه برابر میشد. به زودی یه گاری خرید، بعد یه کامیون، و به زودی ناوگان خودش رو در خط ترانزیت (پخش محصولات) داشت ...

پنج سال بعد، مرد دیگه یکی از بزرگترین خرده فروشان امریکاست. شروع کرد تا برای آینده ی خانواده اش برنامه ریزی کنه، و تصمیم گرفت بیمه ی عمر بگیره. به یه نمایندگی بیمه زنگ زد و سرویسی رو انتخاب کرد. وقتی صحبت شون به نتیجه رسید، نماینده بیمه از آدرس ایمیل مرد پرسید. مرد جواب داد: «من ایمیل ندارم.»

نماینده بیمه با کنجکاوی پرسید: «شما ایمیل ندارین، ولی با این حال تونستین یک امپراتوری در شغل خودتون به وجود بیارین. میتونین فکر کنین به کجاها می رسیدین اگه یه ایمیل هم داشتین؟» مرد برای مدتی فکر کرد و گفت:


  آره! احتمالاً میشدم یه آبدارچی در شرکت مایکروسافت.


 


نتیجه های اخلاقی:


1. اینترنت چاره ساز زندگی نیست.

2. اگه اینترنت نداشته باشی و سخت کار کنی، میلیونر میشی.

3. اگه این نوشته رو از طریق ایمیل دریافت کردی، تو هم نزدیکه که آبدارچی بشی به جای میلیونرشدن...!!!



تاريخ : سه‌شنبه ۱۳٩٠/۸/۳ | ٧:۱٠ ‎ب.ظ | نویسنده : قاسم بردبار | نظرات ()

جن ها هرشب کتکم می زنند
زن جوان وقتی پس از ماهها آزار واذیت توسط جن ها ناچارشد تن به خواسته های
آنها بدهد با چشمانی اشکبار در دادگاه کرج حاضر شد. این زن و شوهر جوان پس از
چند سال زندگی برای اینکه زن جوان از شکنجه های و آزار واذیت جن ها نجات یابد
طلاق گرفت . 21 تیر ماه سال 83 زن وشوهر جوانی در شعبه 17 دادگاه خانواده کرج
حاضر شدند و درخواست شان را برای طلاق توافقی به قاضی اکبر طالبی اعلام کردند
. شوهر 33 ساله این زن به قاضی گفت : من وهمسرم از اول زندگی مان تا حالا با
هم هیچ مشکلی نداشتیم ولی حالا با وجود داشتن دو دختر 10 و2 ساله به خاطر
مشکلاتی که همسرم به آن مبتلا شده است ناچار شده ایم که از هم جدا شویم. مرد
در ادامه حرفهایش گفت : هر شب جن ها به سراغ زنم می آیند واو را به شدت آزاز
واذیت می کنند من دیگر نمی توانم زنم را در این شرایط ببینم . زن جوان به
قاضی گفت : 13 ساله بودم که در یک محضر در کرج مرا به عقد همسرم که 9 سال از
من بزرگتر بود در اوردند . درست یک هفته بعد از عقدمان بود که خواب های عجیبی
را دیدم در عالم کودکی بودم و معنای خواب ها را نمی فهمیدم ولی اولین خوابم
را هرگز فراموش نمی کنم . آن شب در عالم رویا دیدم که چهار گربه سیاه و یک
گربه سفید در خانه امان آمده اند گربه های سیاه مرا به شدت کتک می زدند ولی
گربه سفید طرفداری مرا می کرد و از آنان خواست که کاری به من نداشته باشند از
خواب که بیدار شدم متوجه خراش ها و زخمهایی روی بدنم شدم که به آرامی از ان
خون بیرون می زد . دیگر ترس مرا برداشته بود حتی روزها وقتی جلوی آینه می
رفتم گربه ها را درچشمانم می دیدم . از آن شب به بعد جنگ وجدال های من با چند
گربه ادامه پیدا کرد در این مورد ابتدا با هیچ کس حرفی نزدم وتنها خانواده من
و خانواده او جای زخمها را می دیدند دوران عقد 9 ماه طول کشید چون این شکنجه
ها ادامه داشت خانواده ام مرا نزد یک دعانویس در ماهدشت کرج بردند او در کاسه
آبی دعا خواند و بعد کاسه را کنار گذاشت به آینه نگاه کردم گربه ها را دیدم
آن مرد دعانویس دست وپای گربه ها را با زنجیر بسته بود بعد از آن به من گفت
باید چله نشینی کنی وتا چهل روز از چیزهایی که از حیوانات تولید شده استفاده
نکنی تا چند روز غذا رشته پلو و عدس پلو می خوردم و این مساله و دستوراتی را
که او داده بود رعایت کردم اما روزهای بعد پدر شوهرم که خسته شده بود اجازه
نداد که این کار را ادامه بدهم . بعد از جشن عروسی ما آن گربه ها رفتند جای
دیگر یک گربه سیاه با دوغول بیابانی که پشت سر او حالت بادی گارد داشتند
سراغم آمدند . غولها مرا می گرفتند و گربه سیاه مرا می زد . من با این گربه 5
سال جنگیدم تا اینکه یکی از بستگانم ما را راهنمایی کرد تا مشهد نزد دعانویسی
برویم دعانویس مشهدی از ما زعفران - نبات -پارچه و کوزه آب ندیده خواست او به
کوزه چاقو می زد زمانیکه ما از خانه او خارج می شدیم ناگهان کوزه را پشت سرم
شکاند و من ترسیدم او گفت جن ها را از بین برده است . همان شب گربه بزرگ سیاه
در حالیکه چوبی در دست داشت به همراه 13 گربه کوچک سراغم آمدند و مرا به شدت
کتک زدند حال یک گربه تبدیل به 14 گربه شده بود .باز بستگان مرا راهنمایی
کردند سراغ دعانویس های دیگری برویم در قزوین پیر مردی با ریش های بلند در
چالوس پیر مردی در روستای خاتون لر در تهران و.... حتی 40 هزارتومن پول دادیم
و دعا نویسی از اطراف اراک به منزلمان آوردیم و 250 هزار تومن از ما دستمزد
خواست اما او که رفت همان شب باز من کتک خوردم در این 12 سال 10-15 میلیون
تومن خرج کردیم اما فایده ای نداشت حتی در بیمارستان نزد چند روانپزشک رفتیم
ولی کاری از دستشان بر نیامد. چاقو قیچی سنجاق هرچه بالا سرم گذاشتم نتیجه
نداشت حتی دعا گفتم جن ها کیف دعا را برداشتند و چند روز بعد کیف خالی را در
گردن دخترم انداختند . گربه سیاه به اندازه یک میز تلویزیون بود او روی دو
پاه راه می رفت بینی بزرگ قرمز و گوشهای تیز و چشمان براقی داشت و مثل آدم
حرف می زد اما گرب های کوچک چهار پا بودند و جیغ می کشیدند .از زندگی با
شوهرم راضی بودم و همدیگر را بسیار دوست داشتیم . اما جن ها از من می خواستند
که از همسرم جداشوم .اوایل فقط شب ها آنها را می دیدم اما کم کم روزها هم
وارد زندگی ام می شدند . گربه بزرگ مرا بسیار دوست داشت وبا من حرف می زد به
من می گفت از شوهرت طلاق بگیر او شیطان وبد دهن است به تو خیانت می کند .
شبها که شوهرم می خوابید آنها مرا بالای سر شوهرم می بردند به من می گفتند
اگر با ما باشی و از همسرت جدا شوی ارباب ما میشوی اما اگر جدا نشوی کتک
خوردنها ادامه دارد . آنها سه راه پیش پایم گذاشتند به من گفتند نزد دعانویس
نرو فایده ای ندارد فقط یا از همسرت جدا شو و یا با ما بیا و یا خود کشی کن .
آنها شب ها مرا بیرون می بردند وقتی با آنها بودم پشتم قرص بود و از تاریکی
نمی ترسیدم چون از من حمایت می کردند . آنها مرا به عروسی هایشان می بردند
فضای عروسی هایشان سالنی تمیز شفاف و مرتب بود در عروسی هایشان همه نوع میوه
بود در عروسی ها گربه بزرگ یک سر میز می نشست ومن سر دیگر میز و پذیرایی
آنچنانی از میهمانان می شد آنها به من طلا و جواهرات می دادند . در حالیکه
ساز ودهل نمی زدند اما صدای آن به گوش می رسید در میهمانی ها همه چیز می
خوردم و خوش می گذشت اما وقتی پای حرف می رسید آنها مرا به شدت کتک می زدند
فضایی که مرا در آن کتک می زدند با فضای عروسی شان زمین تا اسمان فرق داشت .
محله ای قدیمی مثل ارگ بم با اتاق های کوچک در فضایی مه آلود و کثیف که معلوم
نبود کجاست در آن فضا فقط گربه بزرگ روی صندلی می نشست و گربه های کوچک همه
روی زمین روی کول هم سوار بودند بیشتر ساعاتی که مرا کتک می زدند 3 صبح
بودحدود 2 ساعت مرا می زدند اما این دو ساعت برای شوهرم شاید 20 ثانیه می
گذشت او با صدای ناله های من بیدار می شد و می دید از زخم ها خون بیرن می زند
. زخمها رابا بتادین ضد عفونی می کردم وقتی گربه بزرگ مرا می زدجای زخمها
عمیق بود اما تعداد زخمها کمتر بود . گاهی که او نمی زد وبه گربه های کوچک
دستور می داد آنها خراشهای زیادی به شکل 7 را روی تنم وارد می کردند حتی صورت
مرا با این خراشها شطرنجی می کردند حتی گاهی شبها مرا تا صبح می زدند .
شبهایی که قرار بود کتک بخورم کسل می شدم و می فهمیدم می خواهند مرا بزنند.
آن ها سه سال مدام به من می گفتند باید از شوهرت طلاق بگیری . در حالیکه دختر
بزرگم 7 ساله بود من دوباره باردار شدم . آن ها بقدری عصبانی بودن که مرا تا
حد بیهوشی کتک زدنددر 9 ماه بارداری بارها آنها به من حمله می کردند تا بچه
را از شکمم بیرون بکشند واو را از بین ببرند شبها همسرم بالای سرم می نشست تا
آنها مرا کتک نزنند اما او فقط پنجه هایی که به بدنم کشیده می شد را می دید
وکاری نمی توانست بکند . زمانی که منزل مادرم می آمدم جن ها با من کاری
نداشتند و سراغم نمی آمدند اما به محض آنکه پا در خانه شوهرم میگذاشتم آنها
اذیت وآذار را شروع می کردند . یک شب پدر شوهرم گفت تا صبح با قمه بالای سرت
می نشینم و هر چند وقت قمه را از بالای سرت رد میکنم تا آنها کشته شوند
نزدیکیهای صبح پدر شوهرم چند لحظه چرت زد که با صدای فریاد من بیدار شد ودید
بدن من به شدت زخمی و خون آلود است . پدر شوهرم سر این قضیه 4 ماه مارا به
همراه اثاثیه مان به منزل خودش برد اما شب که خوابیده بود آنها سراغش آمده و
گفته بودند عروست کجاست و او گفته بود در ان اتاق با دخترم خوابیده است صبح
که از خواب بیدار شدم دیدیم صورتم خون آلود است . دیگر کمتر کسی به منزل ما
رفت وآمد داشت . یکبار برادرم آمد به منزلمان و دید دخترم مشقهایش را می
نویسد ومن حمام هستم اما صدایی از حمام نمی آید بعد از 20 دقیقه که در را باز
کرد می بیند من در حمام زیر دوش غرق در خونم .یکبار به دستشوئئ رفته بودم و
تا 3 ساعت بیرون نیامدم خواهرانم که نگران بودن در را بازکرده و دیدند تمام
بدنم چنگ خورده و جای خراش است . گربه بزرگ دوپا علاقه زیادی به من داشت او
فقط فردای من را به من می گفت او در مورد من بسیار تعصب داشت و اگر کسی به من
توهین می کرد او می گفت تو چیزی نگو تلافی اش را سرش در می آید . همیشه همه
می گفتند آه و نفرین تو می گیرد . من کاره ای نبودم فقط حمایت و تعصب جن ها
بود بیشتر اوقات می فهمیدم بیرون چه اتفاقی می افتد حتی خیلی وقتها که قرار
بود جایی دعوایی شود من خودم را قبل از آن میرساندم تا جلوی دعوا را بگیرم .
همه به من میگفتند اگر از آنها جواهرات بخواهی برایت می آورند یکبار از آنها
خواستم آنها یک انگشتر بزرگ مروارید که حدود 30 نگین اطراف آن بود برایم
اوردند اما گفتند تا یک هفته به کسی نگو و بعد آشکارا دستت کن اما شوهرم آنرا
در جیبش گذاشت وبه همه نشان داد جن ها آمدند آنرا بردندوبه من گفتند لیاقت
نداری . دیگر کم کم نیرویی مرا به خارج از خانه هدایت می کرد و بی هوا بیرون
از منزل می رفتم اما نمی دانستم کجا بروم . این اواخر به مدت سه ماه زنی جوان
و بسیار زیبا با موهای بلند و طلایی رنگ در حالیکه چکمه ای تا روی زانوهایش
می پوشید از اوپن آشپزخانه وارد منزلمان می شد دختر کوچکم او را دیده و
ترسیده بود روی چکمه هایش از پونز پوشیده شده بود او روزها به خانه ما می امد
و بسیار کم حرف می زد و زیبایی و قدرت این زن حیرت اور بود او بدون انکه چیزی
بگویم ذهن مرا می خواند و کارها را انجام می داد حتی دکور منزل را تغییر می
داد و لباسهای او مانند لباسهای من بود اگر من در منزل روسری به سر داشتم
اوهم روسری به سر داشت او در منزل همه کارها را می کرد اما وارد آشپزخانه نمی
شد و چیزی نمی خورد .یکبار برای من گوشت قربانی آورد . تا اینکه همسرم به
خانه برگشت و از تغییر دکوراسیون اتاق خواب ناراحت شد و آن را مانند اولش کرد
زن چکمه پوش دیگر سراغم نیامد ولی گربه بزرگ گفت همسرت تاوان کارش را می دهد
و همسرم به زندان افتاد این روزهای آخر سه زن ویک مرد به سراغم آمدند و در
اتاق پرستاری مرا اذیت می کردند یکی از زن ها شبیه من بود آزار آنها که تمام
می شد گربه ها می آمدند . از شوهرم خواستم که از هم جدا شویم دیگر توان
مبارزه با آنها را نداشتم روز ها در حین جمع وجور کردن خانه ناگهان بویی حس
کردم بویی عجیب بود می فهمیدم الان سراغم می آیند و مرا به قلعه می برند و
کتک می زنند ناگهان بیهوش می شدم گاهی تا 48 ساعت منگ بودم راه میرفتم و غذای
زیادی می خوردم اما خودم چیزی نمی فهمیدم. صبح روز بعد زوجین در دادگاه حضور
یافتند روی صورت زن جوان زخم عمیق سه چنگال با فاصله ای بیشتر از دست انسان
وجود داشت و صورت و دست های زن خون آلود بود . در 10 مرداد حکم طلاق صادر شد
زن جوان گفت جن ها دیشب آمدند ولی دیگر مرا نمی زدند آنها خوشحال بودند و
گفتند اقدام خوبی کردی آن را ادامه بده این زن جوان گفت : رای طلاق را دوماه
بالای کمد گذاشتم و اجرا نکردیم آن ها شب سراغ من آمدند ومرا وحشتناک کتک
زدند طوریکه روی بدنم خط ونشان کشیدند. با همسرم قرار گذاشتیم ساعت 19 عصر
روز بعد برای اجرای حکم طلاق به دفترخانه برویم و حضانت دو دختر م به همسرم
سپرده شد . ساعت 17 آنروز قبل از مراجعه به محضر همسرم مرا نزد دعانویسی برد
مرد دعانویس به همسرم گفت : اگر زنت را طلاق بدهی جن ها او را می برند و از
ما 10 روز مهلت خواست تا جن ها را مهار کند خانواده ام گفتند تو که 12 سال
صبر کردی این 10 روز را هم صبر کن اما در این ده روز کتک ها شدیدتر بود طوری
که جای زخمها گوشت اضافه می آورد حتی سقف دهانم را زخم کرده بودند و موهای
سرم را کنده بودند . چند بار مرا که کتک می زدند دختر کوچکم برای طرفداری به
سمت من دوید اما آنها دخترم را زدند.پس از اجرای حکم طلاق جن ها خوشحال بودند
بعد از آن چند بار به منزل همسرم رفتم تا کارهایش را انجام دهم و خانه اش را
مرتب کنم اما جن ها با عصبانیت سراغم آمدند و دندان قروچه می کردند . بعد از
طلاق که به خانه پدرم به همراه دو دخترم برگشتم دیگر آنها سراغم نمی آیند
ومرا نمی زنند تا چند وقت احساس دلتنگی به آنها دارم اگر بخواهم می توانم
آنها را ببینم .
منبع : ندای ایران

 



تاريخ : شنبه ۱۳٩٠/٧/٢ | ٦:٤٧ ‎ب.ظ | نویسنده : قاسم بردبار | نظرات ()

شبی از آنِ رابی

  

 این داستان را نه به خواست خود،‌ بلکه به تشویق و ترغیب دوستانم می‌نویسم.  نام من میلدرد است؛ میلدرد آنور Mildred Honor. قبلاً در دی‌موآن Des Moines در ایالت آیوا در مدرسهء ابتدایی معلّم موسیقی بودم.  مدّت سی سال است تدریس خصوصی پیانو به افزایش درآمدم کمک کرده است.  در طول سالها دریافته‌ام که سطح توانایی موسیقی در کودکان بسیار متفاوت است.  با این که شاگردان بسیار بااستعدادی داشته‌ام، امّا هرگز لذّت داشتن شاگرد نابغه را احساس نکرده‌ام.

    امّا، از آنچه که شاگردان "از لحاظ موسیقی به مبارزه فرا خوانده شده" می‌خوانمشان سهمی داشته‌ام.  یکی از این قبیل شاگردان رابی بود.  رابی یازده سال داشت که مادرش (مادری بدون همسر) او را برای گرفتن اوّلین درس پیانو نزد من آورد.  برای رابی توضیح دادم که ترجیح می‌دهم شاگردانم (بخصوص پسرها) از سنین پایین‌تری آموزش را شروع کنند.  امّا رابی گفت که همیشه رؤیای مادرش بوده که او برایش پیانو بنوازد.  پس او را به شاگردی پذیرفتم.  رابی درس‌های پیانو را شروع کرد و از همان ابتدا متوجّه شدم که تلاشی بیهوده است.  رابی هر قدر بیشتر تلاش می‌کرد، حس‌ّ شناخت لحن و آهنگی را که برای پیشرفت لازم بود کمتر نشان می‌داد.  امّا او با پشتکار گام‌های موسیقی را مرور می‌کرد و بعضی از قطعات ابتدایی را که تمام شاگردانم باید یاد بگیرند دوره می‌کرد.

    در طول ماهها او سعی کرد و تلاش نمود و من گوش کردم و قوز کردم و خودم را پس کشیدم و باز هم سعی کردم او را تشویق کنم.  در انتهای هر درس هفتگی او همواره می‌گفت، "مادرم روزی خواهد شنید که من پیانو می‌زنم."  امّا امیدی نمی‌رفت.  او اصلاً توانایی ذاتی و فطری را نداشت.  مادرش را از دور می‌دیدم و در همین حدّ می‌شناختم؛ می‌دیدم که با اتومبیل قدیمی‌اش او را دم خانهء من پیاده می‌کند و سپس می‌آید و او را می‌برد.  همیشه دستی تکان می‌داد و لبخندی می‌زد امّا هرگز داخل نمی‌آمد.

    یک روز رابی نیامد و از آن پس دیگر او را ندیدم که به کلاس بیاید.  خواستم زنگی به او بزنم امّا این فرض را پذیرفتم که به علّت نداشتن توانایی لازم  بوده که تصمیم گرفته دیگر ادامه ندهد و کاری دیگر در پیش بگیرد.  البتّه خوشحال هم بودم که دیگر نمی‌آید.  وجود او تبلیغی منفی برای تدریس و تعلیم من بود.

    چند هفته گذشت.  آگهی و اعلانی دربارهء تک‌نوازی آینده به منزل همهء شاگردان فرستادم.  بسیار تعجّب کردم که رابی (که اعلان را دریافت کرده بود) به من زنگ زد و پرسید، "من هم می‌توانم در این تک‌نوازی شرکت کنم؟".  توضیح دادم که، " تک‌نوازی مربوط به شاگردان فعلی است و چون تو تعلیم پیانو را ترک کردی و در کلاسها شرکت نکردی عملاً واجد شرایط لازم نیستی."  او گفت، "مادرم مریض بود و نمی‌توانست مرا به کلاس پیانو بیاورد امّا من هنوز تمرین می‌کنم.  خانم آنور، لطفاً اجازه بدین؛ من باید در این تک‌نوازی شرکت کنم!" او خیلی اصرار داشت.

    نمی‌دانم چرا به او اجازه دادم در این تک‌نوازی شرکت کند.  شاید اصرار او بود یا که شاید ندایی در درون من بود که می‌گفت اشکالی ندارد و مشکلی پیش نخواهد آمد.  تالار دبیرستان پر از والدین، دوستان و منسوبین بود.  برنامهء رابی را آخر از همه قرار دادم، یعنی درست قبل از آن که خودم برخیزم و از شاگردان تشکّر کنم و قطعهء نهایی را بنوازم.  در این اندیشه بودم که هر خرابکاری که رابی بکنم چون آخرین برنامه است کلّ برنامه را خراب نخواهد کرد و من با اجرای برنامهء نهایی آن را جبران خواهم کرد.

    برنامه‌های تکنوازی به خوبی اجرا شد و هیچ مشکلی پیش نیامد.  شاگردان تمرین کرده بودند و نتیجهء کارشان گویای تلاششان بود.  رابی به صحنه امد.  لباسهایش چروک و موهایش ژولیده بود، گویی به عمد آن را به هم ریخته بودند.  با خود گفتم، "چرا مادرش برای این شب مخصوص، لباس درست و حسابی تنش نکرده یا لااقل موهایش را شانه نزده است؟"

    رابی نیمکت پیانو را عقب کشید؛ نشست و شروع به نواختن کرد.  وقتی اعلام کرد که کنسرتوی 21 موتزارت در کو ماژور را انتخاب کرده، سخت حیرت کردم.  ابداً آمادگی نداشتم آنچه را که انگشتان او به آرامی روی کلیدهای پیانو می‌نواخت بشنوم.  انگشتانش به چابکی روی پرده‌های پیانو می‌رقصید.  از ملایم به سوی بسیار رسا و قوی حرکت کرد؛ از آلگرو به سبک استادانه پیش رفت.  آکوردهای تعلیقی آنچنان که موتزارت می‌طلبد در نهایت شکوه اجرا می‌شد!  هرگز نشنیده بودم آهنگ موتزارت را کودکی به این سن به این زیبایی بنوازد.  بعد از شش و نیم دقیقه او اوج‌گیری نهایی را به انتهی رساند.  تمام حاضرین بلند شدند و به شدّت با کف‌زدن‌های ممتدّ خود او را تشویق کردند.

    سخت متأثّر و با چشمی اشک‌ریزان به صحنه رفتم و در کمال مسرّت او را در آغوش گرفتم.  گفتم، "هرگز نشنیده بودم به این زیبایی بنوازی، رابی!  چطور این کار را کردی؟"  صدایش از میکروفون پخش شد که می‌گفت، "می‌دانید خانم آنور، یادتان می‌آید که گفتم مادرم مریض است؟  خوب، البتّه او سرطان داشت و امروز صبح مرد.  او کر مادرزاد بود و اصلاً نمی‌توانست بشنود.  امشب اوّلین باری است که او می‌توانست بشنود که من پیانو می‌نوازم.  می‌خواستم برنامه‌ای استثنایی باشد."

    چشمی نبود که اشکش روان نباشد و دیده‌ای نبود که پرده‌ای آن را نپوشانده باشد.  مسئولین خدمات اجتماعی آمدند تا رابی را به مرکز مراقبت‌های کودکان ببرند؛ دیدم که چشم‌های آنها نیز سرخ شده و باد کرده است؛ با خود اندیشیدم با پذیرفتن رابی به شاگردی چقدر زندگی‌ام پربارتر شده است.

    خیر، هرگز نابغه نبوده‌ام امّا آن شب شدم.  و امّا رابی؛ او معلّم بود و من شاگرد؛ زیرا این او بود که معنای استقامت و پشتکار و عشق و باور داشتن خویشتن و شاید حتّی به کسی فرصت دادن و علّتش را ندانستن را به من یاد داد.

    رابی در آوریل 1995 در بمب‎گذاری بی‎رحمانهء ساختمان فدرال آلفرد مورای در شهر اوکلاهما به قتل رسید. 



تاريخ : شنبه ۱۳٩٠/٧/٢ | ٦:۳٩ ‎ب.ظ | نویسنده : قاسم بردبار | نظرات ()

داستان واقعی: ازدواج جوان دانشجو با مادر همکلاسیش

 

داستان واقعی جوان دانشجویی که با مادر همکلاسی خود ازدواج کرده است

 

 

به گزارش پایگاه اطلاع رسانی پلیس، روزی که دانشگاه قبول شدم فکر می کردم تمام مشکلات زندگی ا م حل شده است و خیلی خوشحال از شهرستان راهی مشهد شدم تا در دانشگاه درس بخوانم . من که با ورود به شهری بزرگ احساس غربت می کردم در همان روز های اول ترم، با یکی از هم کلاسیهایم صمیمی شدم وکم کم دوستی ما باعث شد تا پا به خانه آنها بگذارم که ای کاش پاهایم قلم می شدند و هیچ وقت به آن جا نمی رفتم!پسر جوان در حالی که اشک می ریخت به کارشناس اجتماعی کلانتری میدان جهاد مشهد گفت: « پیام» چهار خواهر و برادر دارد و چند سال قبل پدرش را از دست داده بود .من از همان لحظه اول که وارد منزل آنها شدم متوجه رفتار عجیب و غریب و محبت بی حدو اندازه مادر وی شدم اما فکر نمی کردم در چه تله ای افتاده باشم! چون مادر دوستم از نظر سنی جای مادر خودم بود. مدتی گذشت و وابستگی خانواده پیام به من خیلی زیاد شد تا جایی که اگر یک روز به خانه شان نمی رفتم مادرش تماس می گرفت و حالم را می پرسید.او بالاخره یک روز با مکر و حیله مرا که پسری 22 ساله هستم را در حلقه هوس های شیطانی گرفتار کرد و گفت : می توانیم با هم از دواج موقت کنیم !با شنیدن این حرف از زنی که مادر دوستم بود ناراحت شدم می خواستم گوشی را قطع کنم که او مرا خام کرد و با وعده و وعید سرم را کلاه گذاشت . چند ماه از این ازدواج موقت گذشت و او که با محبت های خودش مرا گول زده بود گفت باید با هم ازدواج دائم کنیم . دیگر نمی فهمیدم چکار می کنم و چه بلایی قرار است به سرم بیاید لذا دست زنی که 21 سال از من بزرگتر است را گرفتم و با هم به محضر رفتیم و او را با مهریه 1000 سکه طلا به عقددائم خودم درآوردم.اما چشمتان روز بد نبیند چون از فردای آن روز مشکلات من شروع شد و همسرم سر ناسازگاری گذاشت . از طرفی مادر و پدرم از شهرستان مدام تماس می گرفتند و می گفتند دختر یکی از اقوام را می خواهیم به عقد تو در بیاوریم زودتر بیا و شناسنامه ات را هم بیاور.الان من و همسرم با هم درگیر هستیم و جالب این جاست که دوستم پیام نیز که حالا پسر خوانده ام شده است نسبت به این ماجرا و اختلافات ما هیچ گونه حساسیت و عکس العملی نشان نمی دهد . شاید باور نکنید من دو سه بار از دست این زن کتک مفصلی خورده ام . او شناسنامه ام را گرفته است و می گوید با پدر و مادرت تماس بگیر تا بیایند و عروس شان را ببینند و مهریه ام را نیز با خود بیاورند چون باید مرا طلاق بدهی!تازه می فهمم این حیله برای نقد کردن مهریه ای سنگینی است که طوق آن را بگردن نهاده ام. امروز به کلانتری آمده ام تا راهنمایی بگیرم ضمن این که از آبرویم خیلی می ترسم و نمی دانم جواب پدر و مادرم که این قدر برایم زحمت کشیده اند و با هزار امید و آرزو مرا به دانشگاه فرستاده اند را چه بدهم و چه طور توی چشمان شان نگاه کنم. در ارتباط با این پرونده نظر علیرضا حمیدی فر، کارشناس ارشد روان شناسی را جویا شدیم وی معتقد است در بروزاین مشکل، پسر دانشجو به خاطر ضعف درقدرت « نه» گفتن، ناآگاهی از مهارت های اجتماعی و بین فردی و تشخیص موقعیت ها، عقده های ناگشوده دوران نوجوانی و عدم گذار موفقیت آمیز از بحران های دوران نوجوانی که پیش نیاز موفقیت در دوران جوانی( همسر گزینی) می باشد و همسر وی نیز به دلایلی مانند جبران شکست ها و ناکامی های قبلی که باعث ترغیب وی به ازدواج شده است نقش دارند . وی توصیه کرد افراد و به ویژه جوانان بایستی مولفه های مهارت ابراز وجود که برخی از آنها عبارتست از جلوگیری از پایمال شدن حقوق خود و رد تقاضا های نامعقول دیگران، برخورد درست و موثر با واقعیت ها، حفظ اعتماد به نفس و انتخاب آزادانه، مواضع خود را بیاموزند وآنها را در زندگی به کار بندند تا شاهد این گونه موارد نباشیم!



تاريخ : شنبه ۱۳٩٠/٧/٢ | ٦:٢۸ ‎ب.ظ | نویسنده : قاسم بردبار | نظرات ()

داستان عشق و دیوانگی

 

 

 

در زمانهای بسیار دور زمانی که هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود ، همه فضیلت ها در همه جا شناور بودند. . روزی همه آنها دور هم جمع شده بودند ناگهان یکی از آنها ایتاد و گفت بیایید یک بازی کنیم مثلاً قایم باشک. همه از این پیشنهاد خوشحال شدند ودیوانگیفوراً فریاد زد من چشم میگذارم... من چشم میگذارم... واز آنجا که هیچ کس نمیخواست به دنبال دیوانگی بگردد همه قبول کردند .دیوانگی جلوی درختی رفت وچشمهایش را بست وشروع به شمردن کرد یک،دو،سه ...



همه رفتند و در جایی پنهان شدند ،لطافت خودرا به شاخ ماه آویزان کرد .خیانت داخل انبوهی اززباله پنهان شد .اصالت در میان ابرها مخفی گشت.



هوس به مرکز زمین رفت.طمع داخل کیسه ای که خودش دوخته بود رفت ودیوانگی مشغول شمردن بود هفتادونه،هشتاد... همه پنهان شده بودند به جزعشق که همواره سردرگم بود ونمیتوانست تصمیم بگُیردوجای تعجب هم نیست زیرا همه میدانیم که پنهان کردن عشق مشکل است . در همین حال دیوانگی به پایان شمارش میرسید نودوپنج،نودوشش،نودو.....



هنگامی که دیوانگی به صد رسید عشق پرید بربالین یک بوته ی گل سرخ وپنهان شد.دیوانگی فریاد زد "دارم میام" و او اولین کسی را که پیدا کرد تنبلی بود زیرا تنبلیش آمده بودجایی پنهان شود ولطافت رایافت کهبه شاخ ماه آویزان بود. هوس در مرکز زمین بود. یکی یکی همه پیدا شدند به جزعشق ،او ازیافتن عشق ناامید شده بود. حسادت درگوشش زمزمه میکرد تو باید فقط عشق راپیدا کنی او پشت بوته گل رز پنهان شده است. دیوانگی شاخه ای خشک از تنه ی درختی کندوبا شدت وهیجان زیاد آن رادر بوته ی گل سرخ فرو کرد ودوباره و دوباره تا با صدای ناله متوقف شد.عشق ازپشت بوته بیرون آمد،با دستهایش صورت خودرا پوشانده بودو ازمیان انگشتانش قطرات خون بیرون میزد.دیوانگی گفت:من چه کردم ؟ چگونه میتوانم تورادرمان کنم ؟ عشق پاسخ داد تو نمیتوانی مرا درمان کنی اما اگر میخواهی کاری بکنی راهنمای من باش .



«این گونه است که از آن روز به بعدعشق کور است ودیوانگی همواره در کنار اوست.»



 





فاصله

مجنون هنگام راه رفتن کسی را به جز لیلی نمی دید. روزی شخصی در حال نماز خواندن در راهی بود و مجنون بدون این که متوجه شود از بین او و مهرش عبور کرد. مرد نمازش را قطع کرد و داد زد هی چرا بین من و خدایم فاصله انداختی مجنون به خود آمد و گفت: من که عاشق لیلی هستم تورا ندیدم تو که عاشق خدای لیلی هستی چگونه دیدی که من بین تو و خدایت فاصله انداختم؟



تاريخ : دوشنبه ۱۳٩٠/٥/۱٧ | ٧:۱٦ ‎ب.ظ | نویسنده : قاسم بردبار | نظرات ()

عشق برای تمام عمر

پیرمردی صبح زود از خانه‌اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید. عابرانی که رد می‌شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند. پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند سپس به او گفتند: باید ازتو عکسبرداری شود تا جایی از بدنت آسیب ندیده باشد. پیرمرد غمگین شد و گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست. پرستاران از او دلیلش را پرسیدند.
پیرمرد گفت زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می‌روم و صبحانه را با او می‌خورم. نمی‌خواهم دیر شود!
پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می‌دهیم. پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا هم نمی‌شناسد! پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می‌روید؟ پیرمرد با صدایی گرفته، به آرامی گفت: اما من که می‌دانم او چه کسی است...!



تاريخ : شنبه ۱۳٩٠/٥/۱٥ | ٦:۱۱ ‎ب.ظ | نویسنده : قاسم بردبار | نظرات ()

روزی فرشته ­ای به کنار تخت­خواب مردی رفت و او را بیدار کرد و گفت: با من بیا تا تفاوت بهشت و جهنم را نشانت دهم. آن مرد که فرصت جالبی بدست آورد آن را از دست نداد و با فرشته همراه شد. وقتی به جهنم رسیدند فرشته او را با تالار بزرگی برد که میز بزرگی در آن قرار داشت و روی میز از انواع غذاهای لذیذ، نوشابه ­های گوارا و شیرینی ­های خوشمزه انباشته بود.


اما در انتهای تالار همه ناله می­کردند و می­گریستند. وقتی مرد به آنها نزدیک شد، دریافت که همه افراد بندی بر روی بازوان خود دارند که مانع خم شدن دستهای آنان است. در نتیجه آنان نمی­توانند حتی لقمه ­ای در دهان خود بگذارند.

 

سپس فرشته مرد را به بهشت و تالار بزرگ برد که در آنجا میزی بزرگ با انواع غذاهای مطبوع، نوشابه ­های رنگارنگ و شیرینی قرار داشت. اما در اینجا به عکس جهنم مردم می­خندیدند و اوقات خوشی را کنار هم می­گذراندند. وقتی مرد به آنان نزدیک شد دقت کرد و دریافت که آنان نیز همان قید و زنجیرها را دارند و دستشان خم نمی­شود تا بتوانند غذا بردارند و در دهان خود بگذارند.


به نظرشما تفاوت میان بهشت و جهنم چه بود؟

 

تفاوت آنها با جهنمیان این بود که بهشتیان غذا را برمی­داشتند و در دهان یکدیگر می­گذاشتند و به این ترتیب به کمک یکدیگر از خوردنی­ها و آشامیدنی ­های لذیذ بهره می­بردند.

 

به این می­گن انسانیت.


بهشت توی همین دنیا هم وجود داره. بعضی وقتا ما آدما مثل همون جهنمیا می­خوایم از آنچه در اختیار داریم به تنهایی لذت ببریم و حاضر نیستیم حتی اون را بهترین دوستانمون شریک بشیم و به خاطر همین حتی در بعضی از موارد نه تنها از اونها لذت نمی­بریم، بلکه باعث درد و رنج خودمون هم می­شیم. در صورتیکه شاید مثل همون بهشتیها با کمک کردن به هم بتونیم از اون چیزی که خداوند برای ما در فراهم کرده لذت ببریم.

عشق می­تونه جهنم رو به بهشت تبدیل کنه.

پس بیاید دست به دست هم بدیم و به جای اینکه با خودخواهی موقعیت­ها رو از دیگران بگیریم، عشق رو به همدیگه هدیه بدیم تا از بهشتی که خدا در اختیار ما قرار داده لذت ببریم



تاريخ : شنبه ۱۳٩٠/٥/۱٥ | ٦:٠٥ ‎ب.ظ | نویسنده : قاسم بردبار | نظرات ()

کوهنوردی می‌خواست از بلندترین کوه ها بالا برود. او پس از سالها آماده سازی، ماجراجویی خود را آغاز کرد ولی از آنجا که افتخار کار را فقط برای خود می خواست، تصمیم گرفت تنها از کوه بالا برود.
شب، بلندی های کوه را تماماً در برگرفته بود  و مرد هیچ چیز را نمی دید. همه چیز سیاه بود  و ابر روی  ماه و ستاره ها را پوشانده بود. همانطور که از کوه بالا می رفت، چند قدم مانده به قله کوه، پایش لیز خورد و در حالی که به سرعت سقوط می کرد، از کوه پرت شد. در حال سقوط فقط لکه های سیاهی را در مقابل چشمانش می دید. و احساس وحشتناک مکیده شدن به وسیله قوه جاذبه او را در خود می گرفت. همچنان سقوط می کرد و در آن لحظات ترس عظیم، همه ی رویدادهای خوب و بد زندگی به یادش آمد.اکنون فکر می کرد مرگ چقدر به او نزدیک است.
ناگهان احساس کرد که طناب به دور کمرش محکم شد. بدنش میان آسمان و زمین معلق بود و فقط طناب او را نگه داشته بود. و در این لحظه ی سکون برایش چاره ای نمانده جز آن که فریاد بکشد:
" خدایا کمکم کن"
ناگهان صدایی پر طنین که از آسمان شنیده می شد، جواب داد:
" از من چه می خواهی؟ "
- ای خدا نجاتم بده!
- واقعاً باور داری که من می توانم تو را نجات بدهم؟
- البته که باور دارم.
- اگر باور داری، طنابی که به کمرت بسته است  را پاره کن!
.... یک لحظه سکوت... و مرد تصمیم گرفت با تمام نیرو به طناب بچسبد.
چند روز بعد در خبرها آمد: یک کوهنورد یخ زده را مرده پیدا کردند. بدنش از یک طناب آویزان بود و با دستهایش محکم طناب را گرفته بود.
او فقط یک متر با زمین فاصله داشت!



تاريخ : شنبه ۱۳٩٠/٥/۱٥ | ٦:٠٤ ‎ب.ظ | نویسنده : قاسم بردبار | نظرات ()

از لحظه ای که در یکی از اتاق های بیمارستان بستری شده بودم، زن و شوهری در تخت روبروی من مناقشه بی پایانی را ادامه می دادند.

زن می خواست از بیمارستان مرخص شود و شوهرش می خواست او همان جا بماند.

از حرف های پرستارها متوجه شدم که زن یک تومور دارد و حالش بسیار وخیم است. در بین مناقشه این دو نفر کم کم با وضیعت زندگی آنها آشنا شدم.

یک خانواده روستائی ساده بودند با دو بچه. دختری که سال گذشته وارد دانشگاه شده و یک پسر که در دبیرستان درس می خواند و تمام ثروتشان یک مزرعه کوچک، شش گوسفند و یک گاو است.

در راهروی بیمارستان یک تلفن همگانی بود و هر شب مرد از این تلفن به خانه شان زنگ می زد. صدای مرد خیلی بلند بود و با آن که در اتاق بیماران بسته بود، اما صدایش به وضوح شنیده می شد. موضوع همیشگی مکالمه تلفنی مرد با پسرش هیچ فرقی نمی کرد: «گاو و گوسفند ها را برای چرا بردید؟ وقتی بیرون می روید، یادتان نرود در خانه را ببندید. درس ها چطور است؟ نگران ما نباشید. حال مادر دارد بهتر می شود. بزودی برمی گردیم...»

چند روز بعد پزشک ها اتاق عمل را برای انجام عمل جراحی زن آماده کردند. زن پیش از آنکه وارد اتاق عمل شود ناگهان دست مرد را گرفت و درحالی که گریه می کرد گفت: « اگر برنگشتم، مواظب خودت و بچه ها باش.» مرد با لحنی مطمئن و دلداری دهنده حرفش را قطع کرد و گفت: «این قدر پرچانگی نکن.» اما من احساس کردم که چهره اش کمی درهم رفت.

بعد از گذشت ده ساعت که زیرسیگاری جلوی مرد پر از ته سیگار شده بود، پرستاران، زن بی حس و حرکت را به اتاق رساندند. عمل جراحی با موفقیت انجام شده بود. مرد از خوشحالی سر از پا نمی شناخت و وقتی همه چیز روبراه شد، بیرون رفت و شب دیروقت به بیمارستان برگشت. مرد آن شب مثل شب های گذشته به خانه زنگ نزد. فقط در کنار تخت همسرش نشست و غرق تماشای او شد که هنوز بی هوش بود.

صبح روز بعد زن به هوش آمد. با آن که هنوز نمی توانست حرف بزند، اما وضعیتش خوب بود. از اولین روزی که ماسک اکسیژنش را برداشتند، دوباره جر و بحث زن و شوهر شروع شد. زن می خواست از بیمارستان مرخص بشود و مرد می خواست او همان جا بماند.

همه چیز مثل گذشته ادامه پیدا کرد. هر شب، مرد به خانه زنگ می زد. همان صدای بلند و همان حرف هایی که تکرار می شد. روزی در راهرو قدم می زدم. وقتی از کنار مرد می گذشتم داشت می گفت: «گاو و گوسفندها چطورند؟ یادتان نرود به آنها برسید. حال مادر به زودی خوب می شود و ما برمی گردیم.»

نگاهم به او افتاد و ناگهان با تعجب دیدم که اصلا کارتی در داخل تلفن همگانی نیست. مرد درحالی که اشاره می کرد ساکت بمانم، حرفش را ادامه داد تا این که مکالمه تمام شد. بعد آهسته به من گفت: «خواهش می کنم به همسرم چیزی نگو. گاو و گوسفندها را قبلا برای هزینه عمل جراحیش فروخته ام. برای این که نگران آینده مان نشود، وانمود می کنم که دارم با تلفن حرف می زنم.»

در آن لحظه متوجه شدم که این تلفن برای خانه نبود، بلکه برای همسرش بود که بیمار روی تخت خوابیده بود. از رفتار این زن و شوهر و عشق مخصوصی که بین شان بود، تکان خوردم. عشقی حقیقی که نیازی به بازی های رمانتیک و گل سرخ و سوگند خوردن و ابراز تعهد نداشت، اما قلب دو نفر را گرم می کرد.



تاريخ : شنبه ۱۳٩٠/٥/۱٥ | ٥:٤٥ ‎ب.ظ | نویسنده : قاسم بردبار | نظرات ()

 

روزی مردی به سفر میرود و به محض ورود به اتاق هتل، متوجه میشود که هتل به کامپیوتر و بالاخره به اینترنت مجهز است.
تصمیم میگیرد به همسرش ایمیل بزند.
نامه را مینویسد اما در تایپ آدرس دچار اشتباه میشود و بدون اینکه متوجه شود نامه را میفرستد.
در این ضمن در گوشه ای دیگر از این کره خاکی، زنی که تازه از مراسم خاکسپاری همسرش به خانه باز گشته بود با این فکر که شاید تسلیتی از دوستان یا آشنایان داشته باشه به سراغ کامپیوتر میرود تا ایمیل های خود را چک کند.

 

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

 

اما پس از خواندن اولین نامه غش میکند و بر زمین می افتد.
پسر او با هول و هراس به سمت اتاق مادرش میرود و مادرش را نقش بر زمین می بیند و در همان حال چشمش به صفحه مانیتور می افتد که در ایمیل نوشته بود :

گیرنده : همسر عزیزم
موضوع : من رسیدم

میدونم که از گرفتن این نامه حسابی غافلگیر شدی.
راستش آنها اینجا کامپیوتر دارند و هر کس به اینجا میاد میتونه برای عزیزانش نامه بفرسته. من همین الان رسیدم و همه چیز را چک کردم.
همه چیز برای ورود تو رو به راهه. فردا می بینمت.
امیدوارم سفر تو هم مثل سفر من بی خطر باشه ...
وای چه قدر اینجا گرمه !!!

 

 



تاريخ : شنبه ۱۳٩٠/٥/۱٥ | ٥:۳٤ ‎ب.ظ | نویسنده : قاسم بردبار | نظرات ()

رویایی ترین حس

 پیرمرد هر شب بعد از کار به کابین ناخدا می­رفت و به سخنان مرد جوان

 گوش می­داد.بهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

یک شب ناخدای جوان رو به پیرمرد کرد و گفت: آیا زمین شناسی خوانده­

ای؟بهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

پیرمرد پاسخ داد: نه استاد من هیچ وقت به مدرسه و دانشگاه نرفته­ام.بهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

ناخدا: پیرمرد، تو یک چهارم عمرت را از دست داده­ای.بهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

پیرمرد ناراحت و غمگین به اتاق خود بازگشت و با خود در این فکر بود که

 مطمئناً ناخدا درست می­گفته و او یک چهارم عمر خود را از دست داده

است.بهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

شب بعد باز پیرمرد به اتاق ناخدا رفت.بهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

ناخدا امشب پرسید:بهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

 ای پیرمرد آیا اقیانوس شناسی خوانده­ای؟بهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

 ای استاد اقیانوس شناسی چیست؟ من که درسی نخوانده­ام.بهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

 ای پیرمرد، پس تو نیمی از عمرت را از دست داده­ای.بهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

پیرمرد باز هم غمگین و ناراحت به اتاق خود برگشت و این بار در این فکر بود

 که مطمئناً ناخدا درست می­گفته و او نیمی از عمر خود را از دست داده

است.بهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

در شب سوم پیرمرد به کابین ناخدا رفت و این بار ناخدا پرسید:بهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

  آیا از علم هوا شناسی آگاهی داری؟بهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

 استاد، هوا شناسی چیست؟ من که گفتم که هرگز به مدرسه نرفته­ام.بهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

 تو دانش زمینی را که روی آن زندگی می­کنی نمی­دانی، دانش دریایی را

که از آن امرار معاش می­کنی نخوانده­ای! دانش هوایی که هر روز با آن سر

و کار داری نخوانده­ای! پیرمرد تو سه چهارم عمرت را بر باد داده­ای.بهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

پیرمرد با خود گفت: این مرد دانشمند می­گوید که من سه چهارم عمرم را از

 دست داده­ام. پس حتماً همینطور است.بهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

باز هم پیرمرد ناراحت و نگران که تنها یک چهارم از عمر او باقی مانده شب

را در اتاق خود غصه خورد.بهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

بهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comاما صبحبهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

ناخدا صدای کوبیدن در اتاق خود را شنید.بهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

در را باز کرد و پیرمرد در مقابل در نفس زنان پرسید:بهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

 استاد. آیا از علم شنا شناسی چیزی می­دانید؟بهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

 شناشناسی؟ منظورت چیست؟بهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

 می­توانید شنا کنید؟بهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

 نه! من شنا بلد نیستم.بهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

 جناب استاد، شما همه عمرتان را بر باد داده­اید! کشتی به یک صخره

برخورد کرده و در حال غرق شدن است. آنهایی که می­توانند شنا کنند، به

ساحل نزدیک می­رسند، اما آنانی که بلد نیستند غرق می­شوند. خیلی

متأسفم استاد. شما حتماً جان خود را از دست خواهید داد.بهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

عجب اتفاق جالبی بود. مرد جوان چقدر مغرورانه در مورد اون پیرمرد قضاوت

 می­کرد. بهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

تمام زندگی مرد مغرور در برابر یک چهارم باقی­مانده عمر پیرمرد.بهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

بهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comخیلی وقتها هست که ما وقتمون رو صرف آموزش چیزهایی می­کنیم ک

ه به نظرمون می­آد خیلی با ارزش هستند و به اونها افتخار می­کنیم و پیش

 خودمون فکر می­کنیم که دیگه علامه دهر هستیم و زندگیمون رو روی

همون آموخته­ها پایه گذاری می­کنیم. اما زمانی­که با چیزهای ناشناخته

روبرو می­شیم که شیوه حل کردن اونها رو نمی­دونیم، خودمون رو موجودات

 ضعیفی می­دونیم.بهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

بهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comامیدوارم این داستان واسه همه ی ما آموزنده باشهبهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com



تاريخ : پنجشنبه ۱۳٩٠/٤/۳٠ | ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ | نویسنده : قاسم بردبار | نظرات ()